*ذره و آفتـــــــــــــــــاب*
اگر پــــــــــروا کنی؛ پــــــــر وا می‌کنی!!!







مرداد 1394
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            




به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند به آسمان رود و كار آفتاب كند




جستجو







رتبه





آمار


  • امروز: 115
  • دیروز: 96
  • 7 روز قبل: 748
  • 1 ماه قبل: 1351
  • کل بازدیدها: 28423



  • نمایش آنلاین


    Online User



    نمایش آمار بازدید


     
      همسرانه ...

    همسرانه

    ریاست در هر سیستمی از جمله خانواده اجتناب ناپذیرست.


    ریاست خانواده با مرد است


    اما ریاست حقیقی با زنانی است که با آگاهی و مهربانی از مردان خود تمکین می کنند و به صورتی نامحسوس و به اصطلاح در سایه حکومت می کنند!


    ✔با مشارکت و پذیرش جایگاه یکدیگر، زندگی مشترک بهتر و دلچسب تری خواهید داشت.

    موضوعات: جملات ناب
    [جمعه 1394-05-09] [ 02:51:00 ب.ظ ]



     لینک ثابت

      زندگینامه زیبا و تکان دهنده شهید شاهرخ ضرغام حر انقلاب(3) ...

    زندگینامه زیبا و تکان دهنده شهید شاهرخ ضرغام حر انقلاب

    قسمت سوم:


    صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!
    در ظاهر زن بسیار با حیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود.
    شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره، تا حالان دیدهب ودمت، تازه اومدی اینجا؟!
    زن، خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم.
    شاهرخ دوباره با تعجب پرسید: تو اصلاً قیافه ات به اینجور کارها و اینجور جاها نمی خوره، اسمت چیه؟ قبلاً چیکاره بودی؟
    زن در حالی که سرش را بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مُرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا!
    شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان هایش را به هم فشار می داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش را مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!
    بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، شاهرخ همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصرجهود و گفت: زود بر میگردم!
    مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش را سرش کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شاهرخ شد و حرکت کردند.
    مدتی از این ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را ندیدم، تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم تو چی شد؟!
    اول درست جواب نمی داد، اما وقتی اصرار کردم گفت:
    دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت.
    صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون و بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می دم!!

    پیج شهید شاهرخ ضرغام

    موضوعات: شهداء
     [ 02:38:00 ب.ظ ]



     لینک ثابت